عشق محصول ترس از تنها ماندن نیست
عشق فرزند اضطراب نیست
عشق آویختن بارانی به نخستین میخی که به آن دستمان می رسد نیست
عشق فقط در رختخواب به وجود نمی آید
عشق برای به بند کشیدن نیست
عشق اگرچه از بطن شوریدگی می روید اما مثل عدد قانون پذیر است و باقی.
عشق اگر چه قانون پذیر است اما قانونش قانون زندگیست و قانون زندگی را باید زندگی کرد نمی توان یاد گرفت…
عشق مانند عدد است، خودش وجود دارد اما نمی توانی لمسش کنی خودش به خودی خود غیر قابل درک است، باید با کمک چیزی، کسی آن را درک کنی و اولین شرط آن این است که آن چیز یا کس را بازیچه قرارش ندهی…
محصول عشق
اسفند ۳م, ۱۳۹۰ § ۰ comments § permalink
عشق و دریای عشق
بهمن ۲۴م, ۱۳۹۰ § ۷ comments § permalink
سخن از عشق بسیار گفته اند و می گویند، سخن من نیز یکی از این هزاران سخن در این مقال که
حتی گوشه ای از آن را نیز این هزاران بیان نمیکند…
عشق دریایی است بی نهایت وسیع و عمیق که هرکس به قدر خود از این دریا کاسه ای بر می دارد و
بر کنارش می نشیند. رسیدن به دریا خود مسئله ای است سخت و از آن سختتر ماندن در کنار آن
است و حفظ کاسه در جریانهای دریا.
هنگامی که کاسه ای از آب برگرفتی و لبی با آن تر کردی، دریا در تو جاری می شود، البته بی نهایت
عظیم را در جایی کوچک محدود نتوان کرد و چون بینهایت حد نمی پذیرد، خود جزئی از بینهایت می
شوی در حد ادراک خود و در حد خود از مظروف پر خواهی شد.
اما گفتم سختتر از رسیدن و پرشدن و غرقه شدن، ماندن در کنار آن است. که حلق عشق در برابر
حفظ عشق مسئله ای نیست و عاشق شدن را حرفه بچه ها نماید در مقابل هنر عاشق ماندن، مهم
شکوه عشق است و دوام آن. عشق از وقتی که کاسه بر آب زدی، همان کاسه سفالین است که
سفالگری آن را با خاکستر وجود عاشق و اشک دیده او آفریده باشد و با شعله هجران عاشق آن را
پخته باشد. کاسه ای که زمان به آن اعتبار می بخشد حتی به بند خورده اش، که هر بند جای
شکستی است بر دل عاشق،.
عشق خاطره نیست، عشق جاریست در زمان حال و وصل مرگ عشق در رکاب دارد که اگر اینگونه بود
و عاشق شدی و رسیدی به آدمی که می باید و می خواهی به او برسی و آنگاه برایت هیچ اهمیتی
نداشت؛ این نامش عشق نیست، که اوج شهوت است و تن خواهی صرف و جنون تخلیه. و اگر عاشق
شدی و رسیدی به آدمی که می باید و می خواهی به او برسی و بند زدی(هر بندی) این شهوت
قدرت است و نه قدرت عشق که تو را به او رسانیده است.
فرقی بین درای عشق مجنون و فرهاد و حلاج و بویزید و جنید و شبلی نیست، چرا که عشق یکیست
و بینهایت است و بی حد، و هیچ بی حدی را نمیتوان حد نهاد مگر آنکه او را محدود کنی…
هنگامه وصل خسرو به شیرین همان هنگامه ای است که حلاج فریاد ان الحق سر داد…
نوای قدرت بخش به حلاج بر بالای دار همان نوای توان بخش به فرهاد است در هنگام کندن کوه…
و همه اینها در ظاهر دوتاست و در باطن یکی، باطنی که هیچگاه کهنه و بدون مصرف نمی شود…
بخوان زِ امید…(نامه ای به استادی در موسیقی)
بهمن ۱۷م, ۱۳۹۰ § ۴ comments § permalink
…شما را به حرمتِ کلامی که می دانید ارزشش بی پایان است، شما را به آن شُکرِ واجبی که باید برای صوتِ بی مانندتان به جای آورد قَسَم می دهم که بیشتر بخوانید از دردهایِ ما. از زَجرِ سیال و امیدی که هر روز بیشتر رنگ به ناامیدی می بازد. بیشتر بگویید چه گذشت و می گذرد بر سینه های خفته در شعله های سرکِشِ تحقیر…
گوشه ای از نامه دوست عزیزم یاس وحشی، که می توانید آن را به صورت کامل در لینک زیر بخوانید:
بخوان زِ امید…
انقلابها
بهمن ۱۵م, ۱۳۹۰ § ۲ comments § permalink
انقلابها اتفاق خواهد افتاد و بچه ها به دنیا خواهند آمد. آن که به دنیا آمده دیگر بچه نیست، انقلابی که به ثمر نشسته دیگر انقلاب نیست، خاطرات انقلاب است و آنکه به انقلاب گذشته تکیه می کند مانند کودکی است که سر به خاک که آیینه کوچکی را رو به آسمان پر ستاره گرفته و از بقیه آسمان بی کرانه خبر ندارد. اگر تمامی انقلابهای گذشته را درون کیسه ای بریزی و هر واقعه را چنان شرح و بسط دهی که به افسانه ای بدل شود و هر اتفاق کوچک را مبدا تاریخ سازی بازهم باید بپذیری که گوشه ای پرت افتاده در دنیایی و این حوادث در ته کیسه جهان و پس از سالی حتی دستان کنجکاوت نخواهد توانست ذره ای از آن را پیدا کند. اگر به گذشته پر افتخار خود بچسبی و آنگاه در سر جای خود می مانی، مانند آب که جایی ماند فاسد می شود تو نیز می پوسی و در تاریخ گم می شوی و پس از چندی ذره ای از تو حتی پیدا نمی شود.
جشنها خواهیم گرفت و بالاخره تا سر فرو خواهیم رفت آنگاه درون جشنهای خود خفه شویم انگار که در مردابی؛ باید حرکت کرده تا آنجا که جراتش و شعورش را داریم.
دنیا جولانگاه ماست.
زندگی باید کرد و زندگی باید پُر باشد، اما نه پُر ز باطل…
مردم و دردهایشان
بهمن ۸م, ۱۳۹۰ § ۰ comments § permalink
مردم به دلیل دردهایشان است که مبارزه می کنند نه به دلیل سلامتیشان، اگر گرسنه بمانند به دلیل گرسنگی مبارزه می کند و اگر سیر شوند به دلیل آسایش.
رویا و تفکرِ تهدیدِ دائمی، جوانان را فدایی می کند و نه واقعیت و نه واقعیتی که چندان هم دردناک نیست. تضاد و نیاز است میان آنچه هست و آنچه باید باشد و آنچه نشان داده می شود.
کمک به رنجمندان کمک است به رفع گرسنگی و رسیدن به آرامش و این یک اقدام عاطفی ست و هر اقدام عاطفی دشمن استبداد است.
استبداد حزب راه می اندازد و آشوب میکند و بلوا و جنگ و مبارزه و انقلاب شعار می دهد که نمی خواهیم کارگران و رنجمندان صدمه ببینند و ترحم بر می انگیزد اما برای تسلط می آید. هرچه مرض بیشتر باشد امید پیروزی حزب بیشتر است و هرچه مرض بماند و کهنه شود حزب بیشتر بر سر کار می ماند واز هر وسیله ای استفاده می کند برای رسیدن به هدفش و تسلط بیشتر و هر چه درد بیشتر باشد پایه ها قوی تر می شود چرا که در درد کسی فکر نمی کند…
عاشق یا تاجر
بهمن ۳م, ۱۳۹۰ § ۲ comments § permalink
عشق از رنگ گونه آغاز می شود و نه از گفتار و رفتار و کردار. اگر به دختری نگریستی و دختر بدون آنکه به تو نگاه کرد رنگ گونه اش سرخ شد، آنگاه می توانی بگویی عاشقی و معشوقت به عشق تو پاسخ می گوید. تجربه مطلقا به کار عشق نمی آید. قانون تجربه قبل از هر چیز می گوید نباید عاشق شد. تجربه عشق را باطل می کند پس همه زندگی را باطل می کند. تجربه بی تکرار به دست نی آید و عشق چیزی یگانه است و تنها یک بار اتفاق می افتد. عاشق شدن شرطش بی تجربگی ست. حتی دانایی هم ضد عشق است. دانایی مانع گل انداختن گونه می شود و اگر به دنیال تجربه عشقی پس معلوم می شود که تاجری نه عاشق.
عشق زندگی ست و تجارت عمر. پس بنگر که می خواهی زندگی کنی و یا عمر بگذرانی…
لحظهها
دی ۲۷م, ۱۳۹۰ § ۰ comments § permalink
هیچ لحظه ای عظیم تر از آن لحظه ای که می آید نیست. لحظه های بزرگ می آیند ولی به گذشته نمی روند هیچ لحظه بزرگی متعلق به گورستان نست. لحظه ها به ما میرسند ما را در میان میگیرند اندکی درنگ میکنند و اگر لیاقت بهره گیری شرافتمندانه از آنها را داشته باشیم به دادمان می رسند و گرنه طبق قانون طبیعت برای مدتها عقب می نشینند، تا باز کی…
لحظه ها ی تنومند نمیگذرند تا نابود شوند، آنها مومیایی نمی شوند و در صندوقچه افتخارات کوچک ما مخفی نمیشوند. آنها شتابان به عقب باز میگردند تا انسان لایقی سر برسد و آنگاه تو می مانی و آنچه به دست آورده ای و یا کوتاهی کرده ای و از دست داده ای.
هیچ لحظه ای عظیم تر از لحظه ای نیست که در آستانه در ایستاده است و آسیمه سر به درب می کوبد و انسان بزرگ انسانی است که قدر لحظه های به سوی حال روان را بداند و آن را لاجرعه فرو دهد و با آن حرکت کند و درون آن جای گیرد.
آن لحظه هایی که بی باکانه در جنگ تن به تن با دشمنان زخم بر می داری ولی فریاد بر می داری که زنده ام، زنده می مانم تا به سرانجام برسم.
یا لحظه ای که با احساس سر بلندی از موفقیتی در اوج ِ اوج ِ ممکن ایستاده باشی و به پایین نگاه کنی.
یا لحظه ای که عاشق شده باشی و با بال عشق پروازی ساحرانه از فرازی غریب ولی پرشکوه بر دریایی که ماه افتاده است کرده باشی و نفس عاشقانه ات عالمی را عطرآگین نماید و کام بردن از لب رودی جملگی رودها را بهشتی نماید…
و هزاران لحظه دیگری که نمی توان به گذشته فرستاد و در گورستان تاریخ به خاکشان سپرد، چرا که لحظه ها دختران جاهلیت نیستند که بتوان زنده، زنده به گورشان کرد. چرا که لحظه ها شاخه خشکیده ای نیستند که بتوان آن را شکست و کشت و بر خاکشان افکند. لحظه ها مانند برگ ترد علفی سبز هستند که حتی اگر بتوان آن را شکست و خرد کرد باز هم عطرش بر دستانتان باقی می ماند…
بزرگی میگفت: ” تنها کسانی که می جنگند لحظات بزرگ را به دست می آورند و تنها همانانند که زندانی می شوند،بازجویی می شوند و درد می کشند که در از آنِ دردآزمودگان است….”
درد فرزند
دی ۲۶م, ۱۳۹۰ § ۴ comments § permalink
1- رنج فرزند تو رنج تو نیست که تا هرچه بیشتر تحملش کنی صاحب اراده تر باشی. تو با قبول درد خویش قدرتمندتر می شوی اما با تحمل درد فرزند ناتوان و ذلیل…
۲- درد خود تحمل کردن که هنری نیست، اگر درد فرزند را به خاطر نجات خیل دردمندان تحمل کردی مردی وگرنه هر نامردی در شرایطی مجبور است درد خود تحمل کند و دم برنیاورد…
کدامیک را باید عمل کرده و وقت هر کدام چه لحظه ای است؟؟
حدود لیاقتها
دی ۲۵م, ۱۳۹۰ § ۰ comments § permalink
حدود لیاقت ها فقط در عمل مشخص می شود. هیچ نالایقی در دنیا پیدا نی شود که خود را لایق کاری و بیش از این لایق بسی کارها پندارد و در حقیقت شاید زمانی هم همینطور بوده است.
زمان لیاقتها را می سازد و نابود می کند اما عمل لیاقتها را محک می زند….
فیلم: Midnight In Paris (فلسفه نوستالژی)
دی ۲۵م, ۱۳۹۰ § ۰ comments § permalink

نیمه شب در پاریس کمدی ۹۴ دقیقه ای ساخته وودری آلن می باشد. که در پاریسی کارت پستال گونه میگذرد.(به قول برخی منتقدین ودی آلن به عمد زشتی های حاشیه نشینی کناره شهرهای بزرگ را حذف کرده است)
موضوع این فیلم به طور کلی فلسفه نوستالژی و عدم رضایت از خود در زمان حاضر است و اینکه وقتی ما خود را در گذشته، حتی در گذشتهای که عملا در نزیستهایم، خوشبختتر حس میکنیم، این حس و حال در واقع به خاطر نارضایی ما از شرایط حاضرمان یا ناتوانی ما برای استفاده از فرصتهای حاضر یا تطابق با زمانه است. در کنار تمام این مسایل وودی آلن افراد معروف دهه بیست پاریس را به زیبایی در فیلم بازآفرینی کرده است…
فیلم در انتها میخواهد ما را قانع کند که آدم زمانه خود باشیم و با پیدا کردن جلوههایی از خوشیهای گذشته، بیش از حد با نوستالژی عرصه را بر خود تنگ نکنیم. نوستالژی چیزی نیست که منحصر به آدمهای دوره ما باشد و آدمهای هر دوره سودای بودن در دوره قبلی را در دل می پرورانند…
قبل از دیدن فیلم و یا بعد از آن من کتاب “پاریس، جشن بیکران” اثر “همینگوی” رو پیشنهاد می کنم.
